Saturday, March 07, 2015
Wednesday, June 27, 2012
Some poems translated into Czech Language
Muž
stál před všemi okny světa
a mával
na všechny děti, které byly odsouzeny k smrti.
Žena
usedla na židli
s kapesníkem vyšívaným z červených skleněných korálků
nezamávala
ani jedna slza neukápla dolů z její tváře.
Pohlédla v pustou krajinu a mýdlové bubliny
puštěné dětmi,
které právě zemřely.
2
Světlo majáku
rozpouští vločky
ještě než klesnou na řasy.
Na palubě
hraje vojenská hudba.
Před jakým očekáváním
před jakým osudem
bychom měli uniknout?
3
Když jsi tak vyčerpán,
že cítíš se neschopen vyčistit své brýle
přemýšlíš o kolejích,
která jsi nechal za sebou
bez doteku.
Na cestě všichi jsou mrtvi
a dveře jsou otevřeny
do zahrady v Indii
a nahá dívka
mezi stébly paprik.
A koleje se vzdalují
a mrak splyne v tvář matky
rozvíráš náruč
ale vzdaluješ se.
Vlak staví uvnitř šálku, kde sněží
vůně Samarkandu
bere tě k zeleným očím
pohřbeným po staletí v ledu
dokud k nim nedojdeš
a k sobě promluvíš
"Vždy přijdeš pozdě.."
Friday, February 10, 2012
چاپ یک کتاب سانسور شده:تاریخ پنهان اشک ها

Saturday, January 21, 2012
Conférence à l'université de Kiev

Invité d'honneur du groupe d'iranologie de l'Université National de Kiev, Ukraine, Kasra Anghaee a participé à un débat, le 27 avril 2010, sur la littérature persane. Après avoir prononcé un discour sur le sujet, en présence des professeurs et des étudiants, Anghaee a laissé la parole à Madame Tatijana Malinka, la responsable du groupe qui l'a présenté avant d'entamer un exposé sur ses œuvres et tout spécialement sur son dernier recueil de poèmes intitulé "dix louanges". Cet ouvrage est le résultat de deux décennies de la vie artistique d'Anghaee. Les participants ont eu, par la suite, le plaisir d'entendre un professeur lire la traduction russe d'un des contes d'Anghaee, le fabuleux "étoile d'argent".
Puis l'artiste a abordé le thème "amour" dans la littérature persane qui a abouti à un résumé de la théorie de Jacques Derrida , "la déconstruction". "Le concept ou du moins la semence de cette pensée existait déjà depuis très longtemps dans la littérature persane" présume Anghaee avec conviction. Insistant sur son point de vu, il cite deux exemples choisis parmi les poèmes de Mowlana(Rumi).
Pour terminer, Anghaee a souhaité profiter de l'occasion pour présenter quelques artistes de sa génération pour ne pas trop parler de lui-même. Il prétend,en effet, en toute modestie qu'ils méritent davantage d'être présentés! "Je suis convaincu que Shahram Sheydaee finira un jour par défaire les nœuds de la poésie persane, ajoute Anghaee
Il a, par la suite, répondu aux questions des participants après avoir lu quelques poèmes des artistes suivants: Shahram Sheydaee, Bijan Najdi, Mehrdad Ghasemphar.
En réponse à l'une des des questions des participants, Anghaee insiste sur le fait que Shahram Sheydaei, Reza Chaichi, Mehrdad Ghasemphar, Nasrin Jaferie, Nazanin Nezam Shahidee, Bijan Najdi, Yazdan Salahshoor, Afshin Dashti et Sohrab Rahimi possèdent une identité importante dans la poésie contemporaine persan. Il y ajouteles noms des grands maîtres comme Mehdi Akhavan Sales, Ahmad Shamloo, Foroogh Farokhzad, Sohrab Sepehri, Bijan Jalali et Ahmad Reza Ahmadi dont les œuvres sont les plus hauts sommets de la poésie en Iran occupant tout naturellement une place encore plus importante.
Cette rencontre amicale a duré environ deux heures. Les professeurs de la section iranologie ont, par la suite, souhaité continuer d'organiser ce genre de rencontre. Cette demande a été accepté par Kasra Anghaee.
Thursday, April 28, 2011
سخنرانی در دانشگاه کی یف

در ابتدای این نشست ، خانم «تاتیانا مالینکا» رییس بخش ایران شناسی در مقدمه ای به معرفی کسرا عنقایی و آثارش پرداخت و مجموعۀ ده جلدی «ستایش های دهگانه» را که برگزیده دو دهه شاعری عنقایی ست برای حاضران تشریح کرد، سپس ترجمه روسی یکی از داستان های وی به نام «ستاره نقره» توسط یکی از استادان خوانده شد.
آنگاه عنقایی به مضمون عشق در ادب فارسی پرداخت و رشته سخن به بحث ساختارشکنی و نظریه ژاک دریدا Jacques Derrida کشیده شد.
عنقایی تاکید کرد اندیشه ساختار شکنی یا دستکم نطفه این اندیشه و آرزوی آن در ادبیات فارسی وجود داشته و به عنوان نمونه به دو مورد از اشعار مولوی اشاره نمود:
حرف و صوت و گفت را برهم زنم
تا که بی این هرسه با تو دم زنم
یا آنجا که می گوید:
رستم ازاین بیت و غزل ای شه و سلطان ازل
مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
کسرا عنقایی در ادامه افزود که ترجیح می دهد از فرصت پیش آمده برای معرفی آثار همنسلانش استفاده کند و کمتر به خود بپردازد و تاکید کرد آثار برخی از آنان بهتر و شایسته تر از آثار خود وی است و افزود بخصوص بر این باور است که شعر شهرام شیدایی می تواند یک روز گره های شعر مدرن فارسی را باز کند

به این ترتیب آثاری از شهرام شیدایی، بیژن نجدی و مهرداد قاسمفر برای حاضران خوانده و بعد از آن ساعتی به سوالات دانشجویان پاسخ داده شد.
عنقایی در یکی از پاسخ ها گفت شهرام شیدایی، رضا چایچی، مهرداد قاسمفر ، نسرین جافری، نازنین نظام شهیدی، بیژن نجدی ،یزدان سلحشور ، افشین دشتی و سهراب رحیمی در شعر امروز ایران از هویت خاصی برخوردارند.
وی افزود استادانی چون مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، بیژن جلالی و احمدرضا احمدی هم اکنون جزو قله های شعر فارسی محسوب می شوند و طبیعتا جایگاه خود را دارند.

این نشست صمیمانه حدود دو ساعت به طول انجامید و استادان بخش ایران شناسی خواستار تداوم این نشست ها شدند که با موافقت کسرا عنقایی همراه شد.
Friday, June 06, 2008
برخی آثار کسرا عنقايی و مطالب نوشته شده پيرامون وی در اينترنت
داستان ها
....................
مصاحبه
....................
به زبان انگليسی
ترجمه
جستجوی شخصیت زن در مجموعه شعر سرود پایان قرن
....................
نمايشنامه ای ست بر اساس شعری تحت همين عنوان از کسرا عنقايی و افسانه ای از راپونزل . اين نمايشنامه توسط سلما محسنی کارگردانی شده است
Saturday, August 05, 2006
... و اين پرچم سوخته

گشوده مانده
و قطاری روی ريل
به تقدير پوسيدن
تن داده است
می گفتی
آسمان
اتفاقی بيش نيست
و من
پرچم سوخته ديارم را به ياد می آوردم
دياری که هرگز از آن من نبود
و مردمانش بيهوده می کوشيدند
در بستر استمنای شان
رؤياهای خود را زنده کنند
تو از آسمان و برف
سخن می گفتی
من در ميان خاکستر انسان ها درنگ می کردم
و هيچ کس نمی خواست
با شهيدان ديار من
که دهانشان طعم ميخک داشت
مرده باشد
زيرا به روزگار من
ميخک را
تنها به سينه می زدند
افسوس که مرا نيز
چون اين مردمان
از ميان رانهای زنی بيرون کشيده اند
افسوس که زير آسمان همين ديار
به تو دل بسته ام
و با تو به تقدير می نگرم
و همچون کودکان
زير بارش برف
دهان می گشايم
يکشنبه ٢۹ خرداد يکهزار و سيصد و هشتاد و چهار
کتابشناسی و فهرست آثار کسرا عنقايی و مطالب منتشر شده دربارۀ وی

کتابها
برپلکان برج قديمی ( مجموعه شعر) ، انتشارات شفا ، ١٣۶٨
افسانه کولی ها ( فيلمنامه ) ، انتشارات چشم و چراغ ، ١٣۶٨
دروازه پيچک و مه ( مجموعه شعر ) ، انتشارات روشنگران ،١٣٧۰
نم ِ سفال های عتيق ( مجموعه شعر ) ، نشر نشا نه ،١٣٧٢
به دنبال سنجاقک ها ( مجموعه شعر ) ، نشر نويد شيراز با همکاری نشر نشانه،١٣٧٣
پدر ابری من ( داستان برای کودکان ) ، انتشارات با فرزندان،١٣٧۵
تنديس مه ( برگزيده آثار ، به کوشش بهمن معتمديان ) ، نشر نويد شيراز ، ١٣٧۶
سرود پايان قرن ( مجموعه شعر) ، انتشارات مير کسری ، ١٣٧٨
عاشقانه ها ( برگزيده ٢۰ سال شعر عاشقانه ايران ١٣٧٧- ١٣۵٧ ) ، باهمکاری مهين خديوی ، نشر سالی ،١٣٨١
راز خاک ( مجموعه شعر) ، انتشارات نوید شیراز، زمستان ١٣٨٨
« ژاپنی غمگين » ، نگاه نو، ش٢۹( مردادماه ١٣٧۵) صص ٢٣١- ٢٣٣ .
« نمايشگاه » ، عصر پنجشنبه (ويژه نامه ، ضميمه روزنامه عصر شيراز )، سال سوم ، ش۴١ (٣١ارديبهشت ماه ١٣٧٧) ص ٧ .
۴- « پس از توفان » ، اخبار ، ش۹۵۴ (شنبه ۹ آبان ماه ١٣٧٧) ص ۴ .
۶- « دوست من » ، کاکتوس ، سال دوم ، ش٣( بهار١٣٨۰) ص ٨۵ .
« آندری تارکوفسکی ، انديشمندی برجسته در سينما»، فرجاد، ش سوم و چهارم( نوروز ١٣٧۰) صص ۴۶-۵۰.
« شاعرانه های کوروساوا»، معيار ، ش ١۵( آبان ماه ١٣٧۴) صص ٣٨-۴۰ .
« سه شعر- نثر از کسرا عنقايی (همراه با مقدمه ای کوتاه در معرفی شعر- نثر)»، عصر پنجشنبه، ش١( سال اول ، ١۶مهرماه ١٣٧٧) ص ۹
۴- « آميزش هنرها، کنکاشی در شعر- نثر» ، اخبار، ش۹٣۹ (سه شنبه ٢١ مهرماه ١٣٧٧) ص ۴ .
پس از او باز هم شعر خواهد بود» ( نگاهی کوتاه به شعر احمد شاملو ) ، دنيای سخن ، ش ٧۹ ( ارديبهشت و خرداد ١٣٧٧) ص ۶٧ .
« آميزش هنرها، کنکاشی در شعر- نثر» ، اخبار، ش۹٣۹ (سه شنبه ٢١ مهرماه ١٣٧٧) ص ۴ .
« آميزش هنرها، کنکاشی در شعر- نثر» ،آريا، ش١٨۴ (چهارشنبه ١۹ اسفندماه ١٣٧٧) ص ٨ .
« نکاتی چند درباره کانون نويسندگان ايران» ، کلک ، ش ١۰۶(مرداد ماه و شهريورماه ١٣٧٨) صص ٣۹- ۴٢ .
« دختر دکتر مصدق، تنها، فرسوده ، فقير» ، پيام امروز ، ش۴١( مهرماه ١٣٧۹) ص ۴۹ .
« به ياد بيژن جلالی» ، زمزمه ای برای ابديت ( يادنامه ای به کوشش کاميار عابدی)، نشر کتاب نادر، تهران، زمستان ١٣٧۹، صص ١۶۴-١۶٨.
« يک بی سرنوشت، برنده نوبل ادبی ٢۰۰٢»، نافه ، دوره جديد، سال سوم ، ش ١- شماره مسلسل ٢۵-٣۰ ( آبان ماه ١٣٨١) صص ١٨-١۹ .
« کدام نقد؟ در کدام انفرادی؟( نقدی بر " گزاره های منفرد" اثر علی باباچاهی) » ، نافه ، دوره جديد، سال سوم ، ش ٢- شماره مسلسل ٣١-٣٢ ( آذرماه – دی ماه١٣٨١) صص ۴٢-۴۵ .
« کدام نقد؟ در کدام انفرادی؟( نقدی بر " گزاره های منفرد" اثر علی باباچاهی) » ، آفتاب ، ش ۵۹ ( ارديبهشت ماه١٣٨٢) صص ٢۴-٣۰ .
« تحمل گذر زمان ( گزارشی از وضعيت زندگی خديجه مصدق ) » نگاه نو ، دوره جديد ، ش ١٢(ارديبهشت ماه ١٣٨٢) صص ۶٨-٧۰ .
مصاحبه ها
« گفتگو با کسرا عنقايی » ، روزان، سال دوم ، ش ؟ ( هفته دوم دیماه ١٣٧۵) صص ۶-٧ .
« شاعر، زائری در آن سوی زبان » مصاحبه با کسرا عنقايی ، معيار، ش٢٣( ارديبهشت ماه١٣٧٧) صص ۴٢-۴۴.
« شعر يعنی وجدان يک ملت » رودررو با کسرا عنقايی شاعر، آريا ، ش١۵( سه شنبه٢٧مردادماه ١٣٧٧) ص٧.
« منتقدان پولی و شاعران بدون صلاحيت ادبی » ، انتخاب ، ش٨٢( چهارشنبه٣۰ تيرماه ١٣٧٨) ص١۰.
« هنوز می توانيم از نيمای بزرگ درس بگيريم » ، کلک ، دوره جديد، ش٣، شماره پی در پی ١٢٣( فروردين ماه ١٣٨۰) ص ١٨-٢٣ .
« فراموش نکنيم که روی شانه های شاعران پيشکسوت ايستاده ايم(١) » ، روزان ، سال هفتم ، ش ١۴٨( يکشنبه ١۴مهرماه ١٣٨١) ص۶.
« فراموش نکنيم که روی شانه های شاعران پيشکسوت ايستاده ايم (٢)» ، روزان ، سال هفتم ، ش ١۵١( يکشنبه ۵ آبانماه ١٣٨١) ص۶.
« می خواهم انسان را در فرهنگهای گوناگونش بهتر بشناسم » ، نيمروز ، سال پانزدهم ، ش٧۵٢ ( جمعه ٢٨شهريورماه ١٣٨٢) ص ١٢ .
ترجمه ها
توماس ، آر.اس : « آر. اس. توماس ، شاعری شبيه خودش »، گردون ، ش۴٨- ۴۹( ارديبهشت ماه و خردادماه ١٣٧۴) ص ۴٧ .
پاز ، اکتاويو:« تک گويی» ، شباب ، ش ١۹-٢۰( فروردين ماه ١٣٧۵) صص ۶۶- ۶٧.
شار، رنه : « رنه شار ، شاعر کهربا و خشخاش » ، روزگار وصل، دوره نو ، ش٣ – شماره پياپی٢٣-٢۴( مهرماه ١٣٧۶) صص ٣۴-٣۵.
ويکانيت ، جوديا: « اشعاری از جوديتا ويکانيت »، زنان ،ش۴۴ ، ص ٣۰ .
لارنس، دی. اچ : « مردی بر لبه پرتگاه مرگ »، عصر پنجشنبه ، ش ٢-٣( پنجشنبه ٢١آبان ماه ١٣٧٧) ص ٣١ .
مولر، لايسل : « تصويرها» ، عصر پنجشنبه ، ش ۹-١۰( فروردين ماه – ارديبهشت ماه ١٣٧٨) ص ١۹ .
ويليامز ، ويليام – کارلوس : « سه شعر از ويليام کارلوس ويليامز» ، کلک ، ش ١۰۴ ( فروردين ماه – ارديبهشت ماه ١٣٧٨) صص ۴۰-۴٢ .
آخماتووا ، آنا: « چند شعر از آنا آخماتووا » ، معيار ، ش ٣٢ ( خردادماه ١٣٧٨) صص ٣٢-٣٣.
بورخس ، خورخه - لوييس : « دو شعر انگليسی » ، کارنامه ، ش٢۹ ( مردادماه ١٣٨١)، ص ٢١.
شاعران مختلف :« چند هايکوی عاشقانه » ، گوهران ، ش۶( زمستان ١٣٨٣)، صص ١۶٨-١٧۰.
مقالات درباره کسرا عنقايی
ميری، مسعود : « گام های تأمل »، روزگار وصل ، ش ١۶-١٧ (سال سوم ، ويژه تابستان ١٣٧۴) صص ٢٨-٢۹ .
سميعی، عنايت : « عبور اسطوره از تنگنای تاريخ ؛ تأملی در باب چهار دفتر شعر کسرا عنقايی» ، نگاه نو ، ش ٢۶ ( آبان ماه١٣٧۴) صص١٧٢-١٨۰.
موسوی ، حافظ : « رنج بی پايان ، عقوبت مقدر؛ نگاهی به مجموعه شعر " به دنبال سنجاقک ها " »، همشهری، ش ١۰١٨ ( سه شنبه ٢۶ تيرماه ١٣٧۵) ص ١۰.
مجابی ، جواد: « برهنه حرف نگفتن» ، خرداد، ش٢۰۹ ( دوشنبه هشتم شهريورماه ١٣٧٨) ص ١٢.
مؤمنی ، منصور: « تصويری از تقدير کسرا» ، دريچه ، ش١ ( مهرماه و آبان ماه١٣٧۹) صص ٢٢-٢٨ .
عابدی ، کاميار : « کنار تمام پنجره های جهان » ، جهان کتاب، ش۹-١۰ ( شهريور ماه ١٣٨۰)، ص ١١.
عابدی ، کاميار : « کنار تمام پنجره های جهان » ، در جستجوی شعر، نشر نغمه زندگی، تهران، بهار١٣٨١ صص ٢۹-٣۴.
۹- آفاقی، سودابه : « آنگاه زن ، زمين را لمس کرد» ، حقوق زنان ، ش ٢٢، ( سال چهارم ، ارديبهشت ماه و خرداد ماه١٣٨١)، صص ۴٣-۴۵.
کسرا عنقايی در اين مجموعه ها حضور داشته است
هفتاد سال عاشقانه ، به کوشش مرحوم محمد مختاری .
شاعران صلح ( به کوشش و انتخاب ری را عباسی )، نشر قطره ، تهران ، ١٣٨١، صص ١۹١-١۹۵.
سه دهه شاعران حرفه ای ( گردآوری علی باباچاهی) ، انتشارات ويستار ، تهران ، ١٣٨١، صص ٣۴١-٣۴۶.
In Our Own Words , edited by Marlow Peerse Weaver(mwe) , 2005
ملاحظات
Saturday, February 04, 2006
کتاب پنجم:سرود پايان قرن

چند شعر از مجموعه سرود پايان قرن ، منتشر شده در شش زبان فارسی، انگليسی ، فرانسه، آلمانی ، عربی و کردی
چاپ اول، ١٣٧٨ ، انتشارات مير کسری
٣۶۰صفحه
دانه های برف را پيش از نشستن بر مژه ها ذوب می کند
بر عرشه
موسيقی نظامی می نوازند
از کدام نگاه منتظر
از کدام تقدير
بايد گريخت
٢
سكوت
تلخترین جاده است
تلخترین تقدیر
اما در این هزار تو
نمیتوان كلامی گفت
چرا كه طنین كلمات را پایانی نخواهد بود
گویی
در میان كوههای پربرف
از هراس بهمن
سكوت
آخرین پناه زیستن باشد
و تو
از دالان شعلههای آتش میگذری
و رو در رویت
بلورهای یخ را به انتظار افراشتهاند
آخر
رشته تقدیر مرا
كدام خیره بافته است
كه شب در ستارههای خود تعبیر میشود
و من
در رنجهایم
اما این كلمه، این سطر، این نقطه چرا متلاشی نمیشود از چنین عصیانی
كه تقدیر را به آسمانها میسپارم
و در نخستین كلمۀ این شعر
خود را دفن میكنم
٣
اینك
من نغمهای هستم
كه از كهكشانی به كهكشانی دیگر میكوچد
و ماه
زاییدۀ رویای من است
شاخهای سوختۀگوزنها
بوی عشق آدمیزادگان را میدهد
و تبر
نخستین یهودای زمین است
این آسمان را بدرود میگویم
تا آواز دلقكان
رنگینكمانهای شهر را تاریك كند
اما تو در استخوانهایم نشستهای
و باد
در چشمانت
بر آن كشتی بادبانی میوزد
كه بارَش عسل است
بردگان را وامیداری
تا بر سیبها تازیانه زنند
و فراموش كردهای
نخست
من سیب را كندم
و رانده شدن
تنها بهانهای بود
تا از دوزخبهشت بگریزیم
و عصیان را بیافرینیم
۴
زن كولی
در حصار ِ شاخ ِ گوزنهای مرده
خود را به زمین میسپارد
با درد زایش در جانش
و آینهای بر گردن
در آینه
درخت به پروانههای هراسانی پناه میدهد
كه از نبودن میگریزند
غروب
بر لبهای زن مینشیند
و مرگ و حیات
در ستونِ مهرهها پیچوتاب میخورند
گدازههای تقدیر
در آینه فرود میآیند
زن
زمین را لمس میكند
آنسوی جنگلِ شاخها
مردی منتظر
به یالِ سرنوشت
دست میساید
۵
برای نویسندگان اعلامیه جهانی حقوق بشر
از كنار دریا گذشتی
و گریستی
بیآنكه به امواج نگاه كنی
ویرانی
ما را به خود میخوانْد
خورشید
دریغی بود در آسمان
و مهرههای شیشهای بر سر گورها شكستند
تا صدای تنفس آب
سایههای تشنه را فروپوشد
در خانه
پنجره را رو به قرنی دیگر گشودی
و زمزمه كردی
این قرن را باید در ریههامان فرو بریم
قرنی كه
دست من
در دستان تو جای میگیرد
و درمییابیم
زندگی
بیهوده نبوده است
چرا كه ما آن را زیستهایم
بگذار ویرانی ما را فراخواند
ما بر هر درخت
نام این قرن را حك میكنیم
و هنگام آغاز ویرانی
پا بر زمین میساییم
تا از لمس خاك
لذت ببریم
□
دریا
فریادی بود
اشكی
کتاب چهارم:به دنبال سنجاقک ها

چاپ اول ١٣٧٣ ، نشر نويد شيراز با همکاری نشر نشانه
١١٢ صفحه
١
كنار پره آسبادی ایستاده بودم
در جهانی ساكن
بیوزش باد
شب
ناگاه فرارسید
چلچلههای خیس
در چالهها
مأوا كرده بودند
زیرا درختان سوخته بودند
تنها تپه بود و
شیارهای ناموزونِ خاك
آسباد
ناگاه به حركت درآمد
شب بود و
باد
٢
در انتهای این شعر
برف خواهی دید
میتوانی موهایت را بر تودهای انباشته از آن بگسترانی
میتوانی
چشمهای عسلیات را
بر دانههای سرگردان آن
بگشایی و بگریی
میتوانی كلمات این شعر را
در گوشهای جمعكنی
و آدم برفی اندوهگینی بسازی
میتوانی
اشكهای برفیاش را
جمعكنی
و آدم برفی دیگری بسازی
در انتهای این شعر
چیزی نیست
جز سپیدی مطلقِ كاغذ
سكوتی برای اندوه
اندوهی برای سكوت
اما…
اما در آغاز این شعر
برف میبارد
٣
درخت
در حافظه درختی دیگر
خود را به یاد میآورد
من اما در اینجا
زمان را فراموش كردهام
كه تو ناگاه از دروازۀ مه گرفتۀ شهر
پدیدار میشوی
با روبانی از رنگینكمان بر موهایت
تا آسمان را بر لبانت بجویم
لبانی كه از خون و برفند
ما تمامِ قطرهها را به نامی نامأنوس نامیده بودیم
اما آنگاه كه با رد اشكی بر گونهات
از من پرسیدی
چرا این همه خون
در برابر تو
و تمام دهكدههای سوخته
پاسخی نداشتم
و دانستم
هنوز
اشك
حقیقتی شگفتانگیزتر از وجود ما بر این سیاره است
حقیقتی بینام
□
درخت
در حافظۀ درختی دیگر
خود را از یاد میبرد
و من
در سیارۀ بلورینی كه بعدها خواهم دانست
اشك تو بوده است
در حالِ چكیدن به كهكشانی خاموش
بار دیگر
زاده میشوم
۴
در سوگ انسانیت
در سوگ بوسنی و هرزگوین
من در عصری تو را دوست داشتم
كه كودكان
بینشاط
به دنبال سنجاقكها میدویدند
و بر هر دیواری
نشانی از خون دیده میشد
تو دستهای سردت را
در میان انگشتان طوفان مینهادی
و از پنجره
كودكان را مینگریستی
درختانِ سوخته
خبر از به آتش كشیدهشدنِ جهانمان میدادند
ما همچنان میكوشیدیم لبخند بزنیم
اما بیثمر
زیرا جهان مرده بود
و حتی امید نمیرفت
كه تو
دیگر
گلی بكاری
در چنین عصری
بیمحابا
دوستت داشتم
۵
تندیسهای یخین
بر درگاه معبد
افراشته میشوند
ای زهدانِ باستانی
گریز از تو چه بیهوده است
هنگامی كه اسكلتها
در میانِ برف نهاده میشوند
به امیدِ تناسخی دیگر به سوی تو
گریز چه بیهوده است
در اسلیمیهای هراس
و در میانِ بالهای سنجاقكانِ مرده
نقش تو بازیافته شد
و ماه از تو طلوع كرد
در سرزمینی كه
مردمانش
دخترانشان را
در شبهای مُحاق
قربانی میكردند
ای زهدانِ باستانی
در این دشتِ خشكده
بادیهنشینان
كلاغان را
بر درگاه معبدت
میسوزانند
و تندیسهای یخین
آرام آرام آب میشوند
کتاب سوم: نم ِ سفال های عتيق

چاپ اول ١٣٧٢، نشر نشا نه
١٢٧ صفحه
١
فوج سربازان
از كلبۀ نیمسوخته دور میشود
حنا و شبنم بر ناخنهای دخترك
رنگ میبازد
و اندامش
كه به رنگ منقار كبوتران بود
به خون و خزه آغشته است
جایی در دوردست
زنی آوازی میخواند
كه پایانش را نمیداند
و در ِ كلبهای
با وزش باد
باز و بسته میشود
٢
دلقك
سوار بر حبابی رسید
با تكههای كوچك اندوه
بر بزك چهرهاش
و دانهای شن در كف
آنگاه رو به كسانی كه نگاهش میكردند
فریاد زد
مادرانتان بر كدام زمین بارور شدند
اینك
این شن خونین
و شما
كه كلاغان را خوش نمیدارید
زیرا
سرنوشت محتومتان را در چشمان شفافشان دیدهاید
لبها
از شدت خنده
دریده شد
در تالار خونین
بر حباب
دشنه و سنجاق فرو كردهاند
و پارههای كاغذ
زیر صندلیهاست
دلقك
بزكش را پاك میكند
٣
مردان جوان را
در پوسيدگی لباس های نظامی شان پيچيدند
و زير سم اسبان رها کردند
تا استخوان های خرد شده شان در گور جای گيرد
آنگاه چشم خونچکان دخترکانی را که دوست می داشتند
در جيب بغل هريک نهادند
کنار تقويمشان
و بعد
هنگام تشييع جنازه ای ملی فرا رسيد
کسی فريادی نشنيد
در خشاب تفنگ هر سرباز
سکوت بود
۴
آنگاه كه زمان زاده شد ذرات من از كنار قطرۀ آبی گذشت و در امتداد سكوتی كه تمام آوای جهان را در خود نهان داشت بر موسیقی كهربایی رنگی نشست كه میلیاردها سال بعد موسیقیدانی ناشنوا بر پنج سطر موازی نگاشت
آنگاه تو آغاز شدی و نیش ماران چهرهات را تقدیس كردند از ژرفنای مرگ، و ما شناور در میان گویهای معلقی كه بعدها باران نامیدیمشان آغاز زمان را حس كردیم
۵
از پشت خار بوتۀ شعلهور
حضور دردناك زنی را نگریستن
كه شهابهای بسیار دیده است
و بند بند انگشتانش از گذار سوزندۀ شهابی
قهوهای رنگ شده است
چه كسی نخستین شعلۀ آتش را دید
و درخشش نقرهوار چهره زنان اعصار پیشین را
به هنگام آخرین بوسه در قبر
كنار كلبهای نیم سوخته
در میان دانههای سرگردان برف
كه بر زمین نمینشستند
حضور دردناك زنی را نگریستم
كه كودكی مرده به جهان آورده بود
و تنها میخواست
رنگ چشمانش را
بداند
Thursday, February 02, 2006
کتاب دوم:دروازه پيچک و مه
چاپ اول ١٣٧۰، انتشارات روشنگران
١٧٢ صفحه
١
درختان
از برگریزان
بازگشتهاند
تا كولبار هراس خود را بگشایند
كسی به تاریكی نمیاندیشد
و در گوشه اتاق
پسری بر بخار شیشه
رنگینكمانی بیرنگ میكشد
٢
دلقكان
به خستگی بر نرده خیس مینشینند
و باران
بزكشان را میشوید
بر نرده
پنجه گربهای را
ـ سراسر ـ
كشیدهاند
تا رنگ خونش را بنگرند
آه
چه جهان ابلهی
توان تاب آوردن همه چیزی
آری
حتی آنگاه كه انكارت میكنند
و دندانهایت را میشكنند
به جرم سپید بودن
باد
با كلاه دلقك پیر
شوخی میكند
و دلقك
محو تماشای مردانی است
كه به تصویر ماه در گودال
تیر میاندازند
٣
بر واگنهای چوبی
دستخط سربازان عاشق
حك شده است
ای تبسم هذیانی دشتهای خشك
اینجا هیچ گیسویی به باد سپرده نمیشود
بنفشهای بر آب نمیافتد
و هیچ كس به جویها نگاه نمیكند
اینجا تنها
فشنگهایت تو را میشناسند
سربازان بر بازوانشان طاعون خالكوبی میكنند
و در آینههای ترك خورده
ریش میتراشند
كسی
از آنان
حكایت برگها را نمیپرسد
قطار
مملو از سربازانی است
كه خواب میبینند
با رنگینكمان
خود را دار زدهاند
۴
بیهوده است
شكافتن
جستن
میراث ما حقارت است
بگذارید فراشوم
به جانب آن كه سیب را آفرید
و سرخ آفرید
۵
در گذار فانوس های سرد
لبان تورا بريدند
و گيسوانت را به دريا سپردند
زنان
ميان سيمهای خاردار
هماغوش شدند
تا کودکانی به رنگ مس به جهان آورند
و در آن هنگام
من
زير سيم های خاردار
از تمامی تقدس جهان
تنهابرگی را در آغوش می فشردم
Tuesday, January 31, 2006
کتاب نخست: برپلکان برج قديمی

چاپ اول ١٣۶٨، انتشارات شفا
١۴٢ صفحه
باریدن بر تراشههای چوب
در دنگدنگ ناقوسها
فراموش شدن
و حسد ورزیدن به آسمانی كه همیشه خواهد بود
آه ای چوب خیس
اگر میتوانستی بیاندیشی
چقدر رنج میبردی
٢
گاوی برای كشته شدن
و آسمان
كه انتظاری جاودان است
مرد
كلاه از سر برداشت
و رو به هزاران صندلی تهی فریاد كشید
خیسی جبرانناپذیر اشك
بر گونههای جاودانۀ خاك
و اینك
گاوی كه توان آن را دارد
در چشمان ماتش
شوق نگریستن را نشانمان دهد
خورشید در گودی چشم زنان فرو میشد
و هنگام در آغوش كشیدن زمین فرا میرسید
و من دریافتم
استخوانهای ترك خورده
اتفاقی بیش نیست
چنان كه غوكها و پروانهها
گاو
و مرد
و ستارهای كه فرو میافتد
نعلی زنگ زده
و بارانی كه
بر گردن آویزهای گلی دختران كولی میبارد
سرنوشت را رقم خواهد زد
آنگاه آهسته
در پوسیدگی آبی رنگ بال پروانهای مرده
به حیاتی دیگر
فراخوانده شدم
٣
اینك
لحظه در بشقابی كهنه بر دیوار
جای میگیرد
چین و شكنجهای دامن كولیان مرده
گرد و غبار كنج اتاق
و تنفس قرون
كه در ژرفنایش
رقص دختری كولی
بر گردی بشقاب كهنه
نقش بسته است
۴
دانستن اینكه
برگ
خواب سهمگین زمین است
و دستمالهای صورتی كولیان
گرد ماه را میگیرد
و هیچ زورقی
تاكنون
به انتهای خورشید نرسیده است
آه
دانستن این همه
پس از بوسهای
بر گیسوی زنی مرده
۵
بر تخته های بارانداز
جای پای دختری
بر آسمان ِ پُر ابر
ردّ نگاهی
تنها لحظه ای پس از آنچه
مرگ اش می خوانند
Wednesday, January 04, 2006
گريستن در شکاف های زمين / زنده ياد منوچهر آتشی

مجموعه شعر کسرا عنقايی
ناشر: انتشارات روشنگران
چاپ اول:١٣٧۰
کاروان شترانی که بارشان روياست
در بيابانی پر از شن های سبز
آه، مادر تمام علف ها
در خاطره ات شناورم
و کنار من
باد
پوست خشکيده درختان را به اين سو وآن سو می برد
شير صورتی رنگ ماده آهوان وحشی
بر گل های خشکيده می چکد
و من نمی توانم
رويای روزی سرد را به خاطر بياورم
روزی که در انديشه ام
مهی غليظ برخاست
و پوست خشکيده درختی
کنارم
به آرامی
به خواب فرو رفت
دروازه پيچک و مه ـ شعر١٧
« دروازه پيچک و مه» بعد از« بر پلکان برج قديمی» دومين دفتر شعر کسرا عنقايی شاعر جوان معاصر است. دو سال فاصله بين دو کتاب شعر ، نشان دهنده تداوم و استمرار کار سرايش از جانب عنقايی است. هر دو کتاب ، يا هريک از اين دو کتاب را که بخوانی ، نخستين احساست از شعرها اين است که شعر برای اين شاعر همه چيزهاست، و به تعبيری او شعر را زندگی می کند. احساس ديگرت اين خواهد بود که با چه شاعر تلخ و رنج آزموده ای طرفی. وقتی از کتاب نخستين شاعر اين قطعه را بخوانی
چکمه ای و
بال بريده پرستو
گودال ها از خواب پرند،
تپه ها
نگاهت را می جوند،
ماه
در بالی بريده
منعکس می شود
متوجه می شوی که کودکی تازه پای به جهان نهاده، بيگانگی و غربت خود را از جهان سر داده است. نه هيچ جمله های عاشقانه ای ، نه هيچ تصوير پردازی های بی بار و بری و نه هيچ پر گويی های پر از تعقيد و بی حس و انديشه ای
رنج را رنگی نيست
گريستن در شکاف های زمين بی فايده است
اسبانی که در باران می دوند
به چيزی نمی انديشند
آه، شاعر مغموم
آنکه در دورها می جنبد
بودا نيست
روسپی حيرانی است
که خود را به آسمان تسليم کرده است
بر پلکان برج قديمی ـ شعر ۶۴
*************
کسرا عنقايی ، با اين شعرهای تلخ و ژرف و با اين زبان بی ادا و اطواراديبانه، نماينده ـ يا يکی از نمايندگان ـ صادق و صميمی نسلی است که به دنبال نسل شاعران پيشرو اواخر دهه پنجاه، به عرصه شعر روی آورده ، و اين فرصت را داشته اند که با فرديت رها و آزاد از کابوس ذهنيت مسلط بر دهه های سی و چهل و نيمه اول دهه پنجاه، به شاعری بپردازند. نه کبکبه و دبدبه بزرگان پيشين مجذوبشان کرده ، نه هيبت و هيأت غول آسای آنان از ميدان به درشان برده است. اينان دلمشغولی های خاص خود را داشته اند. هرچند شعر وزين نسل های پيشين را خوب خوانده اند، آنچه از آن شعرهای پرآوازه هضم ذهن و خيالشان شده نه طمطراق اديبانه آنان و نه هايهوی و رجز خوانی سياسی آنان ، بلکه آن گوهر عاطفی و خيالی شاعرانه بوده که در غربت سنگين خود هميشه در زمخت ترين شعرها عرضه می کرده اند.شعر عنقايی ملتهب و متلاطم از نوعی غرابت و نوميدی خردمندانه است، که هرچند به سن و سال او نمی خورد، ولی از جنس روح اوست. اين غرابت و غمزدگی ژرف که در عمق ساخت و بافت شعر او رسوخ کرده و به خواننده منتقل می شود، هرگز ازگونه غرابت های مصنوع بعض شاعران بسيار مشهورتر از او نيست که به ياری واژگان کهن يا مهجور ، يا ديرينه نمايی لفظی به شعر خود می چسبانند. حضور طبيعی او در اين شعرها به ياری زبانی ساده و ملموس که از جنس تنفس و تپش های اوست صورت می پذيرد و غنايی رمبو وار و سرشار از حساسيت درخشان هنرمندانه به کار او می دهد . شعر عنقايی چون شعر شاعران ديگر همطراز او شعر دوران بعد از شواليه هاست. شواليه هايی که آمدند و مغرورانه و مفتخر ، دوری زدند و رفتند، تا دن کيشوتهايی هم بيايند و چندی چون و چند کنند و با اسب های چوبی خود در هم شکنند. حقاً بايد بگويم يکی از مشکلات ادبيات و نقد ادبی امروز ما اين است که کسانی ، متأسفانه دست اندرکار و سردمدار، نمی خواهند باور کنند که دوران شواليه گری در شعر ما هم ـ مثل شعر دنيا ـ سر آمده ، و اگر کسی بخواهد پا جا پای شواليه ها بگذارد لاجرم سرنوشت دن کيشوت را خواهد يافت. دوران ما دوران پياده هاست. پياده هايی که تا مرحله شهمات کردن حريف پيش می روند اما هرگز سر « شاه» شدن ندارند، چون زمان نيازی به شاه ندارد. اما هر دورانی ، حتی دوران « دن کيشوتيسم» ادبی ، برکت های خاص خود را دارد. نخستينش اين است که بلاهت دن کيشوتها، تعقل عميق مخفی در پس لايه های طنز تلخ آنها را به اين نسل فارغ از شواليه گری به ميراث داده است. از اين روست که نسل جوانتر ، بی هيچ شيله پيله ای ، از آوازهای مقلدانه پيرانديشان کرداگرد خود خوششان نمی آيد و پيروی نمی کنند، همچنان که مرافعه هم نمی کنند. آنها کار خود را می کنند و ميوه های باب دندان همنسلان و آيندگان خود را می دهند
فرا خواندنت را نامی نيافتم
و لبان خونين جاشوان
برپوست آبی رنگت
اورادی به رنگ ارغوان نگاشت
اورادی که از خاطرات به گل نشستن کشتی چوبينی
به ساليانی دور پيش از اين
خبر می داد
دروازه پيچک و مه ـ شعر ۵
اما چنين هم نيست که اين کودکان زود به پيری رسيده، فقط پيرانه ناله سر بدهند. به تعبير ديگر ، در اينجا سخن از پيری به مفهوم عام آن بی مورد است. اينان در واقع عاقل و غمناک متولد می شوند و همچنان عاقل و غمناک و کودک باقی میمانند. جوانی طولانی اين «کودکان» از ژرف انديشی ها و نگرش های آزاد و متفاوت آنان و از نامگذاری های تازه و مستمر آنان بر چيزها ، مايه میگيرد. روان اين جوانان ، غير از غربت تاريخی آنان از اين رو ژوليده و شوريده می نمايد که از يک لايه عاطفی يا حسی اشنا و معمول تغذيه نمی کند. بلکه روانی است خود چند لايه و جانی است چند اشکوب که از هر لايه و اشکوبش می توان با کيفيتی متفاوت به منظره ها نگريست و چشم اندازهای تازه و ديگرگون ارايه داد
شعر عنقايی ، با توجه به توصيف بالا ، هريک، با موتيوها و محرک های حسی و ذهنی توأمان آغاز می شوند
و دانه های تگرگ
که هنوز بر ساقه کتيرا ديده می شود
قاعدتاً در مه ، چيزهای ديدنی مبهم می نمايند، ولی وقتی سخن از ناقوس پيش آيد ، صدا و طنين هم مطرح است و اين دو در ابهام خود، ابهام انديشه را هم القا می نمايند و ذهن را به طرف قلمروی سراسر مبهم و اندوهناک حرکت می دهند
ماه از هزارمين خسوف خود
خسته باز گشته است
و کشاورزان گنگ
با طنين های بی معنی حنجره شان
ريشه های خود را
در زمين می جويند
گويی زمان ، از گذشته دور، در بی زمان آغاز شده و در اکنونی بی آينده ادامه می يابد
زمستان
به آينه پناه می آورد و آن را سپيدپوش می کند
و صداهای گنگی
همچنان
در جهان طنين می اندازد
دروازه پيچک ومه ـ شعر ١٨
در مجموع ، نظر بر اين نيست که اين شاعر شعرهايی کامل و بی نقص ارايه داده و ديگر تکليفی بر عهده ندارد. کمترين ايراد بر آثار عنقايی يکی اطناب است در مواردی ، و ديگری عدم مراقبت در به کار گرفتن واژه های متناسب با فضای شعر است. در بيشتر شعرها، گذشته از ضرورت اختصار و ايجاز جای کلمات فراوانی را می توان با کلمات ديگر عوض کرد. اما اين کار را بايد خود شاعر در طول تجربه های مستمرش انجام دهد، که خواهد داد
٢٨ ديماه ١٣٧١
----------------------------------------------
Tuesday, January 03, 2006
Three Poems by Kasra(Ali) Anghaee

Translated by :Shahpar HAJI SEYED JAVADI
Kasra (Ali) ANGHAEE born in 1967 is a Swiss poet with Persian roots. His collection of poetry which was published when he was 22 years old, illustrated that he aimed at discovering the unknown world of imagination, meditation and mythology. That clearly is manifested in the subjective elements in his poetry.
He lived in many small cities of his native land, thus gaining a good knowledge of the traditions of his people.
Painting had a great role in his artistic life. In fact it opened a window for him to discover the art world.
He was the editor of poetry pages in the known literary magazines like: Shabab, Meyar and Kelk.
After the persecution and killings of writers, poets and some of the political activists by some Iranian Intelligent Service officials 1n 1998, Anghaee left Iran as he objected the suppressive system of Iran under which he could no more live as a writer and poet.
At present he lives in Switzerland and apart from writing he also translates the works of some great European and American poets into Persian.
Publications:
1-On the stairs of an old tower (Poems), 1989
2-Legend of gypsies ( Scenario ), 1989
3-The gate of Ivy and mist ( Poems ), 1991
4-Humidity of antique potsherds ( Poems ), 1993
5-On the track of dragonflies ( Poems ), 1994
6-My cloudy father ( Story for children), 1995
7-Commemorating the Finale of the Century ( Poems ), 2000
8-A 20 Years Selection of Iranian Love Poems ( 1979 – 1999 ),
9.Statue of the mist (A selection of poems, stories, plays and scenarios), 1997
10. Frozen stars (Poems), 2010
11. The secret of the soil (Poems), 2010
12. Shadows of the future (Poems), 2010
13. To sanctify the ebony (Poems), 2010
14. The leaf under the snow (Poems), 2010
15. The soil and the silk (Poems), 2010
16. Autumn in the mirror (Poems), 2010
17. Haven of the fire (Poems), 2010
18. Returning from infinity (Poems), 2010
19. The roots of the future (Poems), 2010
1
At the end of this poem
you find snow .
You can spread your hair
on a pile of snow
you can open your eyes
and cry over wandering flakes,
You can gather
the words of this poem
in a corner
and make them into a sad snowman.
You can turn his snow tears
into another snowman.
At the end of this poem
there is nothing but
the sheer whiteness of the paper :
silence for sadness
and sadness for silence,
But at the start of this poem
it
snows.
2
One day
you will break the words
that I keep in me.
The day when
not a tear will roll
on a cheek
and the sound of your laughter
will spread
all over the world
just like the sails
that the sailors
leave to the wind
in the far misty shore.
When the world’s oldest tree
blossoms once more
and I find the key of your house
in the snow ;
The day
when the words break in me.
3
The cry of the crows
filled the four seasons.
You were weeping in a handkerchief
and in the whole sky
I could find no more cloud.
Wearing a pink ribbon on your hair
you were looking at the green face of the river.
In the bewilderment of the forest
we had found a hut with white walls
but later we found out
that the hut
was the crows’ dream
and we had been lost
in the labyrinths of a melody
played by an old musician
beyond the river.
After many years
there is still a trace of a tear
on your cheek.
Algunos poemas españoles de Kasra (Ali) Anghaee

Traducidas por : ROBERTO QUIROGA DE LA NUEZ
1
Mi cuerpo es trigo
Mi mirada, la sequía
Los espigadores, cantando
Han capturado el viento
En sus toneles.
¿Dónde está el canto del viento?
Más allá de la tristeza
De todos los terrestres
Me he enamorado de ti
Sin ver en tu frente
El reflejo de las lentejuelas.
Me he enamorado de ti
Cuando los pájaros
Han volado hacia ti;
Y tu
Me has dejado
Tu perfume de ébano...
Mi cuerpo es trigo
Mi mirada, el mar
¿Dónde está el viento
Para que cante
En tus cabellos
El secreto del fuego?
2
El viento no sopla más
Pero tus cabellos siguen ondeando
Al alba.
El cielo no es más que un secreto
Y tu, has escondido
En tu pecho
Toda la tristeza de la tierra.
¡No hables más ni al trueno ni a la luna!
Solo tu, sabes
El secreto del río.
3
Hay un lazo
Entre tu y el rojizo Universo
Cuando pones tus manos
En tus cabellos rojizos
Y las ramas de los árboles, tan lejos de ti
Se doblegan bajo el peso del viento.
Todas las cerámicas turquesas de los siglos lejanos
Están recubiertas por la humedad de tu pecho,
Y el grano de arena
En tu mano
Tiembla una fuerza secreta.
Estrío los árboles
Para liberarlos del color del invierno.
El viento se desliza en tu vestido
Y propaga el olor del té.
Sí
Hay un lazo
Entre tú y el rojizo universo
Cuando la grieta de la tierra se abre
Fijando tu mirada
En su inmensidad.
4
Una cinta roja helada
Con el ruido
De las grietas de los gigantescos hielos polares
Y yo más allá de este frio canijo
La miraba tan inocentemente
Había desecho de sus cabellos mojados
Su cinta helada
Esperando mirar una vez más
Sobre su cara.
El claro de Luna.
Pero ella
Antes que nada
Incluso antes que el silbido del tren
Había llegado al final
El día en que
Me enamoré de ella.
5
El olor de la cereza
En las últimas páginas del cuaderno
Y tu mejilla dulce
En un marco
Impregnada de polvo y de humedad
Dirigida hacia el vuelo de los tordos.
Los gitanos suspenden tu imágen
Más allá de los pozos
Para que las tórtolas sedientas
Con sus alas
Puedan borrar el mundo
De tu mirada de trigo,
Pienso en los hombres
Tan lejanos en los siglos y en las ciudades de tí
Observan un tallo de trigo
Y se entristecen.
6
En la cima del mundo
Donde las aves de mar
Vuelan por encima de las algas
Y las manchas del leopardo
Aparecen como grietas de la tierra
Ahí te cogería en mis brazos,
¡Y tú, feminidad de montaña y de fuente!
Te acordarás del recuerdo
Del primer contacto de la luna
Con la melena de un caballo asustado;
Y el fuego en un incensario de cristal
Nos mirará
Con envidia.
7
En un albergue abandonado
Te encontré
Blanca
Como marfil en el frontón de un pórtico
Y murmurabas
El canto de las “nubes”.
Se diría que
Todo el mundo había sido creado
Para sentarse en las sillas
Y nosotros dos para quedarnos en pie.
Tenías en las manos
Un cuaderno verde lleno de polvo
Y un granizo en tus pestañas.
El tren silbó,
Una mano ha dejado un vaso de leche
En la barra
Y lo bebí
Torpemente a toda prisa;
Tenía la impresión que dos manos de cera
Me apretaban el cuello.
Después
No ví la cara de nadie,
Habías desaparecido
Con el vapor de un tren
Para dejarme solo
En una estación imaginaria.
8
Déjame perderme en tí
Cómo si nunca hubiese existido
Para que el viento sople siempre
Y que los caballos pastoreen
Las praderas impregnadas de sangre,
¡Y tu abandonada del mundo!
Déjame perderme en tí
Para por fín probar
El gusto del fruto prohibido.
9
Miras las plantas crecer
En un palacio cubierto de niebla
Cansada de tu belleza
Y cuando abres la boca
Mil cansados canarios con alas de plata
Chocan contra los cristales del palacio.
Siempre he mirado el cielo
En tus ojos
Ya que el cielo es un mentira,
Y tus ojos
La interpretación de la verdad
De toda mentira.
Ahora
La niebla
Se disipa poco a poco
Y tu sigues
Cansada de tu belleza.
10
Una muñeca ahorcada
En el puente
Y las huellas de los pasos de los niños
Permanecen en la nieve.
En la época de tristeza
Entre las máscaras sonrientes
Buscaba tu mirada triste y real
Cuando de repente ví las máscaras en llamas.
En todos los bancos del mundo
Tu sombra triste y fina sentada
Con una muñeca en los brazos,
Una cuerda siempre alrededor del cuello.
El agua refleja las ásperas caras de los hombres
Que sonríen sobre el puente
Y yo
Veo en tus ojos
La sinceridad del agua
Los ojos que se atraen
Las abejas que desean la miel
Los ojos fijos sobre la cuerda
Alrededor del cuello de esa muñeca.
Me siento
A tu lado
Sobre el único banco
Que existe en el Mundo.
Une histoire en français de Kasra(Ali) Anghaee

Tout le monde était abasourdi, car le prophète, debout sur le rocher, avait proclamé : « Entre les omoplates d’une femme est cachée une étoile d’argent. Celui qui la libère, libère le monde ».
Dès lors, plus aucune femme n’osa sortir de chez elle. Et les hommes ne tombèrent plus amoureux. Tout le monde avait peur et personne ne pouvait savoir à quoi pensait l’autre. Cela dura longtemps, jusqu’à ce que l’éclipse de soleil fit sa première victime. Une pauvre femme, voulant observer la disparition du soleil, profita de la nuit pour sortir de chez elle, mais aussitôt un homme se précipita sur elle et la prit par les cheveux. Ensuite, les autres la conduisirent sans la moindre hésitation vers le lieu du sacrifice. Le bourreau, avec sa hache, brisa le dos de la jeune femme en deux, mais il n’y eut ni étoile, ni sang. Seule une goutte d’eau tomba dans le pot de bronze sur lequel tout le monde se pencha pour voir. Le prophète s’écria : « Il y a encore des milliers de femmes ; sans doute l’étoile est-elle cachée entre les omoplates de l’une d’elles. Cette femme et toutes les autres sont la cause de la sécheresse. Il faut les sacrifier toutes jusqu’à ce qu’on trouve l’étoile afin que les gouttes de pluie retombent à nouveau sur terre. Une fois l’étoile trouvée, nous pourrons cesser de les tuer ». Puis il prit le pot et renversa la goutte d’eau sur le sol. Le sol absorba la goutte, quant au corps de la jeune femme, il resta sur les lieux et servit de nourriture aux vautours.
L’éclipse dura une semaine entière. La sécheresse faisait des ravages. Plusieurs hommes devinrent fous et tuèrent leurs femmes, mais ils ne trouvèrent pas l’étoile. Seules quelques gouttes d’eau coulèrent sur le sol. Les femmes, effrayées, mouraient d’épouvante dans leurs maisons ou se faisaient tuer par leurs frères, maris ou fils.
Les hommes étaient agités, car ils essayaient de moins faire l’amour avec leurs femmes. Puis les étoiles filantes commencèrent à tomber. D’abord deux ou trois, mais peu à peu ce furent plus de 80 à 100 étoiles qui tombaient sur la terre. Ce n’était plus une vie. Les hommes prirent l’ultime décision : il fallait tuer toutes les femmes. Mais un jeune homme s’écria : « Et l’avenir, alors ? Il n’y aura plus de femmes pour enfanter ».
Les vieux réfléchirent et décidèrent de prendre le risque de n’en garder qu’une seule, et choisirent la plus belle. La tuerie commença. Ils creusèrent un grand fossé pour y recueillir les gouttes d’eau. Mais à la fin de la tuerie, le fossé fut à peine rempli à moitié et ils n’avaient toujours pas trouvé l’étoile. Près du rocher, le prophète s’exclama : « Il n’y a plus de doute, l’étoile doit être cachée entre les omoplates de cette femme; il faut la tuer ! ».
Les hommes, furieux, criaient qu’ils ne voulaient plus de sacrifice, car il ne resterait plus de femmes. Le prophète fut tellement excédé qu’il commença à trembler et s’assit au pied du rocher. Puis il ordonna qu’on le soulève et qu’on l’emmène sur le rocher, afin que tout le monde puisse l’entendre. De là-haut, il déclara d’une voix altérée : « Beaucoup de gens se sont détournés de leur prophète et ils sont devenus néant. Vous serez maudits ». Ensuite, toute force le quitta et il tomba à terre. Il demanda qu’on pose une natte à côté du fossé et qu’on le couche dessus. Son temps était venu.
Quelques jours plus tard le prêtre mourait, mais avant de mourir, avec le peu de force qui lui restait, il désigna les grands arbres de l’autre côté de la vallée. Quelques temps plus tard, les hommes prirent leur décision. Le plus beau et le plus vaillant des hommes fut choisi pour coucher avec la jeune femme. La nuit de leur union aucune étoile filante ne tomba et tout le monde trouva que c’était de bon augure. Mais les nuits suivantes les étoiles recommencèrent à tomber. Quarante jours s’écoulèrent, mais la femme n’était toujours pas enceinte. Cette fois, un homme d’âge moyen, qui avait déjà eu deux enfants, fut choisi. Pendant ce temps–là, le cadavre du prophète avait été dévoré par les vautours et il n’en restait que quelques ossements. Plusieurs hommes robustes montaient la garde autour du fossé et des os.
Quarante autres jours passèrent, mais la jeune femme n’était toujours pas enceinte. Il n’y avait plus de doute ; elle était stérile. Certains disaient alors qu’il fallait la tuer afin de se débarrasser de la malédiction du prophète et peut-être même trouver l’étoile, mais d’autres disaient qu’on devait la garder vivante dans l’espoir d’une solution. Et d’autres encore disaient que le prophète, en montrant les arbres au dernier moment, voulait dire par ce geste qu’il fallait s’accoupler avec les arbres. À cet instant, la jeune femme sortit d’une chambre dont toutes les fenêtres étaient cassées et les rideaux de soie déchirés. Elle se fraya un chemin parmi les hommes et se dirigea vers le fossé. Elle enleva sa robe et s’enfonça dans l’eau. Tout le monde resta silencieux et regarda la scène. La jeune femme se coucha quelques instants dans l’eau, puis elle soupira. Les joues couvertes de larmes qu’on ne pouvait distinguer des gouttes d’eau, elle sortit, remit sa robe et entra dans la maison. En chemin, elle eut la sensation de quelque chose en elle qui prenait naissance. La vie !
Lorsque les hommes penchèrent au-dessus du fossé, ils virent l’étoile d’argent.
Les Poèmes français De Kasra (Ali) Anghaee

Traduction française de Shohreh Haji Seyed Javadi
Correctrice : Anne Babey
Kasra (Ali) ANGHAEE, né en 1967, est un poète suisse avec des racines perses. En publiant son premier recueil de poèmes, à l’âge de 22 ans, il a montré qu’il était bien décidé à pénétrer, à fond, dans l’univers de l’imaginaire, mais un imaginaire marqué par la réflexion et les mythes.
Kasra Anghaee a publié :
1) Sur les escaliers d’une tour d’antan, recueil de poèmes, 1989.
2) La légende des tziganes, scénario, 1989.
3) Une porte de liserons et de brouillard, recueil de poèmes, 1991.
4) Une humidité de vases antiques, recueil de poèmes, 1993.
5) A la recherche des libellules, recueil de poèmes, 1994
6) Mon père de nuage, conte pour enfants, 1996.
7) L’Hymne de la fin du siècle, recueil de poèmes, 2000.
8) Poèmes d’amour, recueil de poèmes d’amour iraniens (1979 jusqu’à 1999) avec la collaboration de Mme. Mahin KHADIVI, 2002.
9)Etoiles gelées (éloge de l'éternité)
10)Mistère de la terre(éloge du temps)
11)Ombres de l'avenir(éloge de vivre)
12)Sanctification de l'ébène(éloge de l'amour)
13)Feuille sous la neige(éloge de l'espoir)
14)Terre et soie(éloge de la vérité)
15)Automne dans le miroir(éloge de la tristesse)
16)Tombe du feu(éloge du désespoir)
17)Retour de "toujours"(éloge de la mort)
18)Racines du demain(éloge de la révolte)
19)En outre, M.Bahman MOTAMEDIAN a publié, en 1997, l'ouvrage intitulé "Une sculpture de brouillard", l’anthologie des poèmes, des nouvelles, des pièces de théâtre et des scénarios de film de Kasra (Ali) Anghaee, ainsi que des commentaires et des critiques sur l’œuvre du poète.
1
Mon corps est du blé
Mon regard, la sécheresse.
Les glaneurs, chantant
Ont capturé le vent
Dans leurs tonneaux.
Où est-il le chant du vent ?
Au-delà de la tristesse
De tous les terrestres
Je suis tombé amoureux de toi
Sans voir sur ton front
Le miroitement des paillettes.
Je suis tombé amoureux de toi
Quand les oiseaux
Se sont envolés vers toi ;
Et toi
Tu m’as laissé
Ton parfum d’ébène…
Mon corps est du blé
Mon regard, la mer
Où est le vent
Pour qu’il chante
Dans tes cheveux
Le secret du feu ?
2
Le vent ne souffle plus
Mais tes cheveux tressaillent toujours
À l’aube.
Le ciel n’est qu’un secret
Et toi, tu as enfoui
Dans ta poitrine
Tout le chagrin de la terre.
Ne parle plus au tonnerre ni à la lune !
Seule toi, tu sais
Le secret de la rivière.
3
Il y a un lien
Entre toi et la rougeur de l’univers
Quand tu mets tes mains
Dans tes cheveux orangés
Et les branches des arbres, bien loin de toi
Courbent sous le poids du vent.
Toutes les céramiques turquoises des siècles lointains
Sont recouvertes de l’humidité de ta poitrine,
Et le grain de sable
Dans ta main
Tremble d’une force secrète.
Je strie les arbres
Pour les libérer de la couleur de l’hiver.
Le vent se faufile dans ta robe
Et propage l’odeur du thé.
Oui
Il y a un lien
Entre toi et la rougeur de l’univers
Quand la fente de la terre s’ouvre
En fixant ton regard
Dans son immensité.
4
Un ruban rouge gelé
Avec le bruit
De la fêlure des gigantesques glaces polaires
Et moi au-delà de cette froideur minable
Si innocent
J’avais défait de ses cheveux mouillés
Son ruban gelé
Espérant regarder encore une fois
Sur son visage
Le clair de lune.
Mais elle
Avant tout
Même avant le sifflet du train
Était arrivée à la fin
Le jour où
J’étais tombé amoureux d’elle.
5
L’odeur de la cerise
Dans les dernières pages du cahier
Et ta joue douce
Dans un cadre
Imprégnée de poussière et d’humidité
Tournée vers le vol des grives.
Les gitanes suspendent ton image
Au-dessus du puits
Pour que les tourterelles assoiffées
Avec leurs ailes
Puissent effacer le monde
De ton regard de blé,
Moi je pense aux hommes
Qui des siècles et des villes loin de toi
Regardent une tige de blé
Et qui s’attristent.
Deutsche Gedichte von KASRA (ALI) ANGHAEE
Übersetzerin: Anne Babey
Korrektorin : Andrea Mögle
Kasra ( Ali ) Anghaee wurde 1967 in Teheran geboren. Mit seinem ersten Gedichtband, das er im 22. Lebensjahr veröffentlichte, zeigte er, daß er in die Welt der Phantasie und des Mythos einzudringen beabsichtigt. Subjektive Elemente stehen in seinen Gedichten im Vordergrund.
Seit 1995 befaßt sicht Kasra Anghaee ernsthaft mit humanistischen Ideen und veröffentlichte das Gedichtband „ Lied vom Jahrhundertende„.
Von Kasra Anghaee sind bisher auf Persisch erschienen:
1. Auf den Treppen des alten Turmes ( Gedichtband ), 1989
2. Die Märchen der Zigeuner ( Drehbuch ), 1989
3. Das Tor der Winde und des Nebels ( Gedichtband ), 1991
4. Die Feuchtigkeit der alten Keramik ( Gedichtband ), 1993
5. Hinter den Libellen ( Gedichtband ), 1994
6. Mein Wolkenvater ( Märchen für Kinder ), 1995
7. Lied vom Jahrhundertende (Gedichtband), 2000
8. 1979-1999: 20 Jahre iranischer Liebesgedichte: eine Auswahl (mit Mahin Khadivi), 2002
9.Außerdem ist im Jahre 1997 von Herrn Bahman Motamedian eine Anthologie unter dem Titel „ Die Statue des Nebels „ mit Gedichten, Geschichten, Theaterstücken, Drehbüchern und Kritik der Arbeiten Kasra Anghaees herausgegeben worden.
10.Gefrorene Sterne(Gedichte).2010
11.Das Geheimnis der Erde(gedichte)2010
12.Die Schatten der Zukunft(Gedicht),2010
13.Weihung des Ebenholzes(Gedichte),2010
14.Das Blatt unter dem Schnee(Gedichte),2010
15.Die Erde und die Seide(Gedichte),2010
16.Herbst im Spiegel(Gedichte),2010
17.Zufluchtsort des Feuers(Gedichte),2010
18.Rückkehr aus dem Unendlichen(Gedichte),2010
19.Die Wurzeln der Zukunft(Gedichte),2010
1
Der Tag der Wüste
Ist in die Steinkalender der Länder geritzt,
Die vor Jahren noch Meer waren.
Aber die Schnecke hat
Ihrer gewundenen Einsamkeit
Immer einen Tropfen Wasser
Aus dem Jenseits der Mauer der Jahre aufbewahrt.
2
Hier schwebt nun
Über dem Schilfgürtel
Die Fortsetzung der Regenstreifen
Und eine Vogelscheuche
Des Glitzerns der Sonne müde
Betrachtet im Wasser
Den Flug der Wachtel.
3
Der Mann ist stehen geblieben
Dort, wo sich die Erde und der Wind treffen.
Der heilige Stier weidet im Gras;
Das alte Geheimnis
Ist in den Augen einer Dienerin,
Die das Äussere des Harems anschaut;
Oh, dünnes Grün!
4
Auf diesem Weg
Darf man nicht fragen:
„Wie viel hast Du gelitten?“
Denn dieser Weg gehört den Sklaven.
5
Der Schatten der Frau
Ist über dem Bett des Kindes aufgegangen
Und die Finger dieses Schattens haben seinen Rock zugeknöpft.
Wessen Rock wurde zugeknöpft? Der Rock des Schattens
Aber das Lächeln des Kindes
War kein Schatten.
Es war ein Boot,
Das sich auf die Sonne zubewegte.
برهنه حرف نگفتن / نقدی از جواد مجابی

چندی پیش «تندیس مه» از كسرا عنقایی به دستم رسید كه مجموعهای است از شعر و داستان و فیلمنامه و نمایشنامه و نقد و گفتوگو این جا به یك شعر آن كار دارم كه با شماره ٢٧ مشخص شده
كنار تمام پنجرههای جهان ایستاد
و برای تمام كودكانی كه میرفتند تا بمیرند
دست تكان داد
زن
بر صندلی كنار پنجره نشست
با دستمالی از منجوقهای سرخ
دستی تكان نداد
اشكی نریخت
تنها به برهوت نگریست
و حبابهای صابونی كه
كودكان مرده
دمی پیش به هوا فرستاده بودند
از مجموعه سرود پایان قرن
در شعر بالا مردان در گوشه كنار جهان كودكان را به جبههها میفرستند. جبهههای جنگ یا غربت یا جدایی از خانواده و بیارتباطیهای ناگزیر. كودكان این مردان جوانانی هستند كه شاید هنوز در روح كودك ماندهاند. مرد خواسته یا ناخواسته آنها را به كام مرگ میفرستد. شاعر نگران تصویر مردانی است كه در هر پنجره از هر جای این جهان، با غرور و افتخاری كه از وظیفهشناسی از روابط قانونمند و عقلانی جهان نرینهها سرچشمه میگیرد كودك را راهی مرگ میكند. تداعی كردن اسطوره پسركشی و در این جا فرزندكشی (بدون توجه به جنسیت) به شاعر این فرصت را میدهد كه عقیم بودن دنیای مردانه را كه بیشفقت است و خشن، در چهار سطر ساده و كوتاه به دقت ترسیم كند. كودك رها میشود بین بیارتباطی پدر و فراموشی هاضمه مرگ
باقی شعر انگار شعری دیگر است. نگاتیو شعر بالاست كه در آن فاجعه شكل گرفته و تمام شده است و برای تكمیل مفهوم خود نیازی به دنباله ندارد. نیمه دوم - عین زنان كه مكمل مردان نیستند
مفهوم تراژیك را كاملتر نمیكند اگرچه توضیح میدهد كه این نیمه هم كاركردی دیگر دارد
زن كنار مرد پشت پنجرهها ایستاده بود و ماجرا را میدید و حالا نشسته است؟ شاید. به هر حال او بر صندلی نشسته، چرا كه فقط ایستاده بودن را نشانه ایستادگی و مقاومت و صبوری نمیشناسد. دستمالی از منجوقهای سرخ كه در دست یا بر زانو دارد آیا به همین زودی از خون آن كودكان سرخ شده یا به تلمیح بدان واقعه كه هنوز در منظر شعر رخ نداده، اشارت دارد؟ هرچه هست این ارتباط درونی و نامریی میماند در رابطه سرخی مظلوميت مرگ و رنگ چشمگیر منجوقهای زینتی
آیا لازم بود كه شاعر توضیحات بالا را بدهد وقتی كه زن با دستمالی از منجوقهای سرخ به برهوت مینگرد. شعر این جا تمام میشود؟ میتواند تمام بشود بی آن كه زن تنهای خیره در برهوت برای نمایش غصههایش نیازی به حركات بیرونی «دست تكان دادن و اشك ریختن» باشد. حتی اگر تنها هم نبود و مرد در كنارش بود چیزی از بار اندوه او كم نمیشد. ـ مگر این كه تنها را به معنای «صرفاً» آورده باشد. یا این كه شاعر تأكید داشته باشد كه كاربرد این حركات كلیشهای را محملی برای طنز جاری در زندگی روزانه بداند و به عمد آن را در تقارن با دست تكان دادن مرد قرار دهد. به هر حال ارتباط این دو سطر با كل شعر ارگانیك نیست. حداكثرش تزیینی است
اما شعر میتواند برای بار سوم ادامه یابد با نگاه به برهوتی كه در آن حبابهای رقصان در هوا از زنده بودن دمی پیش كودكان حكایت دارد
شاعر میخواهد چه عرصهای را بسازد؟ تفاوت دنیای مردانه و زنانه و واكنشهای متعارضشان را مضمون شعر كند یا مرگ محتوم كودكانی را كه به هر حال در این برهوت مرگ را میجویند و همچون سرنوشتی مقدر آن را مییابند فارغ از آن كه مرد یا زن نگران بر آنها، چگونه بدانان اندیشیدهاند؟
شاعر بیجبههگیری خاص این هر دو حكایت را در عرض هم تصویر میكند. با افزودن این پاره سنگ به كفه ترازویی كه زنان بارور آفریننده با عاطفه مادرانهشان نیازی به خودنمایی ندارند و جنگها را تدارك نمیكنند و مرگ را و غرور عبث را از تن فرزندانشان خوراك نمیدهند
نكته دیگر
این شعر تصویری چون بر مفهوم تكیه داشت و موضوعی مستمر را روایت میكرد ناچار مفهوم بابی شد چرا كه بافت شعر بدین تغییرها مجال تداوم و گسترش میداد. خواننده شعر مجبور نبود كه برای گره زدن سطرهای نامرتبط، به عبث آسمان ریسمان ببافد تا چیزی را كه در شعر نیست بدان نسبت دهد
نكته دیگر
هر اثر هنری میتواند خلاصهتر از آن چه هست بشود. برای نمونه من اگر جای عنقایی بودم كه نیستم سطرهای «دستی… اشكی... و كلمه تنها و صابون» را برمیداشتم. اما تغییری دیگر در آن نمیدادم و نمیترسیدم مبادا شعر خطی جلوه كند، پست مدرنیستی نباشد تا مفهومزدایی و نحوشكنی و شالودهبراندازی و بیارتباطی و خیال و حس انسانی و حیات شعری نداشتن را تجربه كنم
نكته دیگر
آیا لازم است كه مرد را و زن را با كلیشههای خشن و صبور مطلق كنیم؟ آیا لازم است كه ساخت شعر را این طور عمودی بنا كنیم كه از كمر تا شود و تكثیر بشود به دو شعر مثبت و عكساش منفی؟ آیا تجربههای ساختی و مفهومی دیگری را هم میتوان با این موضوع زن و مرد و كودكان به كام مرگ رفته ساخت؟ البته میتوان ساخت با شاعر دیگر یا با همین شاعر در وقتی دیگر. اما همه اینها موقوف این است كه آن چه به عنوان (٢٧) خواندیم شعر باشد و خوب باشد ـ كه بود ـ و كامل باشد و البته هر چیز كاملی میتواند نسبت به احتمالات دیگرش، موجودیتاش نسبت به غیباش ناقص جلوه كند. برای همین است كه شاعران همواره به سرودن شعرهای دیگری رو میآورند كه در معنا شعری است یگانه كه دایم تحول و تكامل میپذیرد تا تركیببندی ذهن خلاقه را ـ كه در سر هر كسی تركیبی دیگر دارد ـ كه نوعی خاص جهان را میبیند و درمییابد تنوع و تعمیق بخشد
این هم به قول اخوان، پاسخ و پاداش اثر خوبی كه خواندهایم و شنیدهایم و بر ذمه داریم
چاپ اول اين مقاله : روزنامه خرداد، دوشنبه هشتم شهريور ١٣٧٨،شماره ٢۰۹،ص ١٢








